تبليغاتX
دخمل ناناس ما
قصه های ما و نی نی
دقیقا از همون روز بعد اینکه پست قبلیو گذاشتم یه قدم دیگه به سوی خودکفایی دخملی رفتیم!!دیگه از اونروز خودش تهنایی میره دستشویی!!فقط من باید تبدیل فرنگیشو بزارم روی توالت و وقتی کارش تموم شد صدام میکنه برم بشورمش و بعد باااید برم بیرون تا خودش بلند شه و لباسشو دریت کنه و بیاد بیرون قربونش بشم!!!

تازه یه بارم همون روز یا فرداش تنهایی رفت حموم البته که خب من هی به بهونه های مختلف میرفتم و یه بار سرشو شامپو زدم یه بار تنشو و آخر هم صدام زد که حوله اش رو ببرم رفتم دیدم لابلای موهاش هنوز کفه بازی بازی آبکشی هم کردم و اومد بیرون  اممما از اونروز خوشش اومده و هی میگه تو بمون کاراتو بکن من خودم تنهایی میرم حموم بعد صدات میکنم حولمو بیاری.

چه زرنگی شدما خودمو چشم نزنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:30  توسط مامان  | 

سلاممم

اینم همت اومدم قبل ماهگرد یه آپی بکنم حفظ آبرو بشه.

الان که دارم این پست رو مینویشم دخملی خوابش برده و من مجالی یافتم فکرامو جمع کنم البته جمع جمع هم که نه فعلا یه مطلب بنویسم براش ثبت بشه.آترین از وقتی غذاخور شد لب به تخم مرغ نزد البته وقتی که سوپ خور بود گاهی قد یه نخود زرده تخم مرغ رنده میکردم تو سوپش اما معمولا میفهمید و لب به اون غذا کلا نمیزد گاهی هم خیلی گرسنه بود و میخورد اما بعدش دیگه نخورددد تا اینکه هفته پیش تو مهد گفت تخم مرغ میبرم!!یعنی دوشنبه ها تو برنامه تغذیشون هست اما هیچوقت نمیبرد .براش گذاشتم و برد و وقتی اومد دیدم سفیده هاشو خورده با نون زرده هارو برگردونده!! سلیقه اش برعکس من هست .خلاصه اونروز من بعنوان جایزه براش یه بن بن بن گرفتم.روز اول یه ۵ دقیقه باهاش کارکردم یعنی دراصل سه تا کارت انتخاب کردم هرکدوم رو دوبار بهش نشون دادم و بار سوم ژرسیدم انتظار داشتم همشو بهم درست جواب بده! بعد که دیدم قاطی میگه عصبانی شدم و به خودمم بدوبیراه گفتم که واسه چی اینو خریدم و زوده و اینا وخلاصه خورد تو پرم گذاشتمش روی میز نهارخوری.فرداش خودش بهم گفت بیا کارت بازی کنیم دوباره آوردم و بعد دوبار که بهش نشونشون دادم دیدم داره خوب پیش میره و سه تاشو درست گفن.اولین کلمانی که دخترم یاد گرفت: آب - مو - گل

اونروز گفتم خوبه اگه روزی سه تا کلمه یاد بگیره نهایتا دوماهه بن بن بن یک رو تموم میکنیم امما از اونجایی که من معرف حضورتون هستم با زرنگیام هی این بچه میگه مامان بیا کارت بازی من میگم حالا بزار اینکارو بکنم اونکارمم بکنم حالا وقتش نیست حالا فردا... اینه که تا الان ۳تا ۱۰ دقیقه (تازه دست بالا گفتم) باهم کارت بازی کردیم و الان کلماتی که آترین یاد گرفته عبارتند از: آب - مو - گل - مامان - نان - دست - دختر - پسر - اسب .

عکسم نداریم شرمنده یعنی اصلا دختری نمی ایسته ازش عکس بگیریم وامیسشته ژست هم میگیره تا ما دکمه رو بزنیم دویده بیاد ببینه عکسو در نتیجه یه منظره داریم خالی از دختری

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:23  توسط مامان  | 

سلام سلام صدتا سلامممم

تعطیلات بهتون خوش گذشت؟امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین همگی.

من نیت کردم سال نویی تنبلی رو بزارم کنار وتند تند آپ کنم چون حافظه که یاری نمیکنه وقتی دیر میام کلی از حرفام یادم میره ببینم چقدر موفق میشم عملیش کنم.

آترین که این مدت حسسسابی خوابید و تنبل شد البته خونوادگی اینطوری بودیما تا ظهر میخوابیدیم وآترین بود که با بیدار شدنش ماروهم بیدار میکرد.کلی برنامه هم داشتیم که به هیچکدومشون نرسیدیم.ولی خب روز سیزده حسسسابی واسه خودش رقصید و بازی کرد و کلی خوش گذروند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 16:14  توسط مامان  | 

امروز دخترک خونه ما شد ۳سال و ۱ماهه.حسسابی بزرگ شده و روزبروز تو همه زمینه ها پیشرفت میکنه از شیطنت بگیرید تا....

چند وقتی بود که همش دلش اسکوتر میخواست و من نمیزاشتم بابا براش بگیره چون به نظرم واقعا با داشتن انواع وسایل و اسباب بازی و دوچرخه وماشین این یکی واقعا اضافی هست ضمن اینکه خطرهم داره براش به نظرمن.اما دیگه واسه عیدیش با بابا تصمیم گرفتیم براش بخریم و دخملی قیافه اش دیدنی بود وقتی دیدش.خیلی هم اصرار داشت رنگش آبی باشه وهرچی میگفتیم خب پسرونه هست و تو یه رنگ دخترونه انتخاب کن میگفت:خب پسرونه ای باشه چی اشکالی داره؟

امسال دخملیمون یه هفت سین جدا برای خودش داشت تخم مرغ هفت سینمون هم که به اصرار دخملی شد تخم مرغ سفالی ای که خودش با دستای کوچولوش برامون رنگ کرده بود البته تو مهد.

الان واقعا مغزم نمیکشه بنویسم از بس که دو ثانیه یکبار یه جفت دست کوچولو میاد دستای منو میکشه که:مامی جونممم بیا برقصیم!!من فعلا برم تا ببینم کی میتونم تمرکز کنم وبرگردم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 16:42  توسط مامان  | 

سلام دوست جونیای گلم

عیدتون مبارک باشه.امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی رو آغاز کرده باشین و سالی پر از سلامتی و شادی و موفقیت برای همه باشه.

شرمنده از اینکه واقعا نرسیدم بیام خونه هاتون و تک تک بهتون تبریک بگم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 14:29  توسط مامان 

آترین عزیزممم دختر گلم امروز دقیقا ۳سال از اولین باری که دیدمت و تو بغل گرفتمت و بوی تن برگ گلت رو به ریه هام کشیدم میگذره و من هنوزم باورم نمیشه که لایق داشتنت بودیم.باورم نمیشه این وروجک بلبل زبونی که تندی خودشو تو دل همه جا میکنه و مهربونه این دستای کوچولو که الان سفففت مارو بغل میکنه و جملات محبت امیز نثارمون میکنه همون فسقلیه که سه سال پیش تو بیمارستان برای اولین بار دیدمش.یه فرشته خیلی کوچولو که بدون کمک مامان حتی نمیتونست شیر بخوره و چقدر این کار شیرین روزای اول برای من هم سخت بود.چقدر تو کوچولوی من با ناواردیا و ناشیگریهای من اذیت شدی.اما بالاخره هردومون یاد گرفتیم چطوری کنار هم باشیم و چطوری از پس کارامون بربیایم.تو باعث شدی من تواناییهای جدیدی تو وجودم پیدا کنم در اصل من وتو کنار هم و باهم بزرگ شدیم ومهارتهای تازه کسب کردیم ومن از این بابت ازت خیلی خیلی ممنون و متشکرم.عاشششقتم دختر نازم.

واما تولد امسالت...شما امسال چند تا تولد داشتی.یه تولد دسته جمعی بود که با فرشته های اسفند ۸۷ گرفتیم که ۲۰تا ازدوستات با مامانا و باباهای گلشون کنارت بودن و یه شب به یاد موندنی برامون درست شد که ۲۸ بهمن برگزار شد وکلی به شما خوش گذشت و بازی و رقص و کیک و...کلیی هم خوشگل رقصیدی عزیزم.

بعدیش روز جمعه ۵اسفند بود که توی خونه خودمون و با فامیلامون و چند تا از دوستای مامان و بابا برگزار شد و اونم خیلی خیلی هم به شما و هم به ما خوش گذشت.شما مثل همیشه یه دختر خوب و خوش اخلاق و خنده رو بودی و کلیییی رقصیدی و بازی و شادی کردی وتازه بعد رفتن مهمونا هم نمیخواستی بخوابی اما بالاخره رفتی تو تختت و ۳ دقیقه نشد که بیهوش شدی.

و اممما امروز که روز تولد اصلی شما هست و من کلی برنامه داشتم برات هم آتلیه میخواستیم بریم هم یه جا که شما حسسابی بازی کنی و خوش بگذرونی شب هم که جایی دعوتی و قراره کیک ببریم و یه بارم اونجا شمع فوت کنی اما متاسفانه از روز شنبه یه کمی آبریزش داری و سرما خوردی امروزم دیدم اینطوری آتلیه رفتن فایده نداره بازی هم که خیلی نمیتونی بکنی اینطوری شد که تو خونه استراحت میکنی تا شب که بریم مهمونی.

اینم عروسک من قبل اومدن مهمونای تولدش

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:7  توسط مامان  | 

عنوان پست جمله ایه که این چندروزه چندین بار از من پرسیده شده!!و اما ماجرا از این قراره که چند روز پیش من و خاله ندا قرار گذاشتیم باهم بریم بیرون هم خودمون یه کمی خرید کنیم ومغازه هاروببینیم هم اترین و نیکا با هم بازی کنن.بماند که این دوتا وروجک چه ها که نکردن.از لحظه ای که تو ماشین به هم رسیدن واسه هم ادا درآوردن و غش غش خندیدن تو پاساژها هم که دیگه... اینقدر دنبال هم دویدن و از این اتاق پرو به اون اتاق پرو رفتن و باهم بازی کردن و بلند بلند حرف زدن و خندیدن که کم مونده بود مارو بندازن بیرون.بعد ازیه چند ساعتی به سفارش بچه ها شام رفتیم بیرون.آهانن اینم بگم که نیکا جون خاله به پیتزا میگه "پیپزا" از اونور نیکا به مامانش میگفت بریم پیپزا بخوریم و مامان مهربونش میگفت باشه مامان.از اونور آترین رو به من :مامان من پیپزا دوست ندارم من پیتزا میخوام!!

بعدشم اومدیم خونه ما تا بچه ها کمی بازی کنن.آخرشب خاله ندا لباس پوشید که برن خونشون اما نیکا میخواست بمونه قربونش بشم تا اینکه بابای آترین اومد خونه و نیکا دیگه هیچی نگفت! حالا نوبت اترین بود که میخواست بره خونه خاله ندا و تو تخت خاله و تو بغل خاله بخوابه.من بهش گفتم اگه بخوای بری من نمیتونم بیام اونوقت شب چطوری میخوای بخوابی؟آترینم گفت:تو بغل خاله ندا! خاله ندا گفت:پس نیکا چی؟آترینم گفت:نیکا تو تخت خودش بخوابه من تو بغل شما تو تخت شما  بابای آترین دید نمیشه  و کسی حریف زبون خانوم نمیشه.گفت باباجون شما هنوز کوچیکی که بخوای بدون مامان و بابا بری جایی بمونی.باید صبر کنی تا بزرگتر بشی اونوقت.و این شد که ما الان روزی چندین بار باید توضیح بدیم که آترین هنوز بزرگ نشده.جالبه از یادش هم نمیره.البته بعد از اون شب دیگه حاضر نیست بدون مامی بره و میگه با هم بریم تو تخت خاله ندا بخوابیم خاله نیکا رو بغل کنه مامی هم آترین رو.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 1:49  توسط مامان  | 

اطلسی جونم من دیررسیدم ظاهرا خواهر.از ۱شنبه یا دوشنبه هفته پیش تا الان که اصلا پای کامی نیومدم.

بچه ها ریدر شوماها باز میشه آیا؟؟!!

یه نمونه از حرفایی که نمیدونم دخملی از کجا یاد گرفته؟

مامان درحال جارو کشیدن تو حال- دخمل تو پذیرایی درحالیکه سعی داره از همونجا با مامان حرف بزنه در نتیجه مامان مجبوره بلند حرفاشو بگه.یه دفعه برگشته بهم میگه:مامان چرا سرم داد میزنی؟من ناحارت میشم.با من برخورد نکن!!مگه من چیکارکردم؟ ومامان:

تو بیمارستانم که بودیم بچه ام هر آبمیوه ای که اومد بخوره اصرار داشت با هم بزنیم به سلامتی هم بگیم!!! اینم از آموزشهای سریالا و نگاه مامانای دیگه.حالا اونا چه میدونن تا حالا ما از این کارا نکردیم به خدا؟منم که همش زیر زیرکی میخندیدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:35  توسط مامان  | 

سلام دوست جونیای مهربونم.

ممنون از کامنتای پرمهرتون و اس ام اس هاتون.مرسی.خداروشکر آترین شده همون وروجک سابق البته به اضافه وابستگی بیشتر به من و نیاز به رسیدگی بیشتر از جانب من که هم وزن از دست رفته برگرده هم اینکه باید مراقب باشیم فعلا که دوباره مشکلی پیش نیاد.اومدم خبرای خوب بدم و از نگرانی درتون بیارم تا به زودی ان شالله مفصل برسم دستی به سروروی اینجا بکشم.کلللییی هم از نوشته هاتون عقبم.باید بدو ام برسم بهتون

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 12:29  توسط مامان  | 

سلام دوست جونیای گل ومهربونم.

کلی حرف و عکس داشتم بیام براتون بگم اما متاسفانه از سفر که برگشتیم بعد از چندروز که سرگرم مهمونی بازیای اومدن دختر عمه همسری از خارجه بودیم آترین مریض شد و یه ۵روزی بیمارستان بستری بود.البته میخواستن نگهش دارن اما ما خودمون رضایت دادیم و اومدیم ادامه درمانشو تو خونه انجام دادیم و البته هنوزم داره دارو میخوره تا ببینیم چی میشه.اومدم بگم که اگه نیستم و نرسیدم نظرای شما عزیزامو جواب بدم و تائید کنم وحتی بخونم درگیرمسائل ناخوشایندی بودیم و هستیم.البته مشکل عفونت ادراری بود اما... بگذریم. آترین حسسابی ضعیف شده و نیاز به رسیدگی زیاد داره خودمم دل و دماغ ندارم خیلی.برامون دعا کنید.امیدوارم زود زود برگردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 15:14  توسط مامان